تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آخرین ترانه بارونی بهار

پنجشنبه 1388/08/14

نمی شناسی ام؟

به نام بخشنده بزرگ

 

می دانم، دیگر نمی شنوی ام

حتی به ستاره هایی که قسم خوردی برایم بفرستی و نفرستادی هم....

بگذار اصلا نگویم...

بمیرم برای خوش باوری ام

تو هرگز ندانستی صبح ها که چشم های یکدست سیاهم را می گشایم

چگونه موهای تمام مشکی ام را شانه می زنم

تو هرگز نخواستی بدانی...

چرا نمی شناسی ام؟

چرا اینقدر زیاد شناختمت؟

می دانی؟ حرف هایم درگوشی شده اند

نگاهم تقلب می کند

این ها اعتراف های چندگانه ی این روزهایم است

اما بهتر،

شب ها دیگر رختخوابم خیس نیست... از اشک...

بگذار نگاهم تقلب کند...تا تنها نماند....

دیگر برای تو..

که غریب تر از مای خنده دارمان شده ای...

حرفی نیست جز یک جمله...

می دانم دیگر نمی شنوی ام

اما برای تنهایی اتاق من چه فرقی می کند؟

برای تویی که ندانستی سیب نگاه یعنی چه؟

چه فرقی می کرد بودن دوست داشتن یا اصلا هیچ....

پس همه اش را من گناه کردم...

مهم نیست که دیگر نمی شنوی ام

حالا تا ابد برای خودم حرف می زنم...

 

پ.ن.1) تکرار ارقام 8/8/88 رکوددارم کرد...

پ.ن.2) سبکم به سبکی راه پرواز...

پ.ن.3) در عین پیچیده ترین ساده ترین را حس می کنم...

پ.ن.4) باران پاییز شهرمون را از مهربونیش شرمنده کرده...

 


23:0 | بهاری از نسل بارون |

سه شنبه 1388/07/21

به تو که...."توترین"...توی منی

به نام بخشنده ی بزرگ

 

نمی دانم چه اسمی را به نامت نقش بزنم؟

که با تو همه ی ویرانه هایم چه زیبا ویران می شود

که با تو همه ی ماضی های بعیدم

مضارع اخباری می شوند...

های....های...های...

ای عشق بی عاشقم!

عاشق ترم کن...

***

توترین

 

پ.ن.1) دنیا مرسی که هستم همه ی زشتی ها را با زیبایی هاش ( یا نه زیبایی ها با زشتی هایش، می دانم پارادوکسش مهم نیست) را تجربه می کنم....

پ.ن.2) فوت یک مرد تو خیابون تکونم داد...خیلی....کاش باهام حرف نمی زد تا فرداش تو همون مسیر که دیدمش آگهیش را ببینم....این همه زیر و رو شم...

پ.ن.3) دیگر برای تو که زنده تز از مایی، برای آدم هایی که از جنس دیوارهای سنگی هستند؛ حرفی ندارم......(این بار با خودم حرف دارم...با فریاد....مرسی)

پ.ن.4) خداجونم مرسی ....هنوزم زنده ام هنوزم احساس دارم....همیشه بودم و هستم و خواهممممم بود......

پ.ن.5) پاییز!....پادشاه فصل ها!...... این بار ببارانم....

 


19:9 | بهاری از نسل بارون |

سه شنبه 1388/07/07

رهایی

به نام بخشنده ی بزرگ

 

غریب تر از آن شده ام

حتی اگر

نگاهم کردی

"""

رها تر از آن شده ام

حتی اگر

وسعت نگاهت را پرپر کردی

"""
حال اگر باز هم

به بیراهه ای نرسیده رسیدی

تعجب نکن

 حتما آنجا خواهشم را برایت جا گذاشته بودم

 

::::::::::::::::::::::::

رهایی

 

پ.ن.1) زندگی یا درباره ی همه چیز است یا هیچ چیز.

پ.ن.2) این جشنواره ی ........هم بالاخره تموم شد......و باز هم بار دیگر معنای "دفاع مقدس" برایم بی معنا تر شد....

پ.ن.3) حالم را این جشنواره های......... به هم می زنننن....گلاب به روتون...

پ.ن.4) اصلاح الگوی مصرف؟؟؟؟؟؟

پ.ن.5) قیام کردم باشم..."پس هستم"

 

 

 


21:24 | بهاری از نسل بارون |

دوشنبه 1388/06/23

فیلم جشنواره ایه لعنتیم....

به نام داور بر حق

سلام...اولا خدا بهتون صبر بده واسه خوندن این پسته دور و درازم که مثل یه طوماره آخه حال نداشتم دو بخشش کنم....اصلا حوصله این حرفا را نداشتم...دوست داشتین می تونین بخونین...خوشحال می شم..... اما واقعا خدا بهتون صبر بده هاااا... خیلی بلنده....گرچه مال یه فیلم کوتاست...


 

الان دقیقا 7:24 دقیقه و نمی دونم خورده ای ثانیه هست. صبح روزه فکر کنم دوشنبه....

(درونی ؛صبح؛اتاق خوابم)

و خیلی چیز بعیدیه که من بیدارم تو این ساعت. دارم تو رختخوابم غَلت می زنم و هِی از تو موبایلم یه موزیک می ذارم که رو اعصابم راه بره و همش فکر می کنم به همه چیز و به هیچ چیز. چقدر مسخره اس این حس بیهودگی ایم حسی که قطعا همه تجربه اش می کنیم و منتها یکی به روی خودش می یاره و یکی نمی یاره.....یکی هم که مثل من ماق و آدم ندیده و معنا دهنده به هر اتفاقی اصلا از معناهای ذهنی ام داره حالم به هم می خوره هِی به ساعت یه سرکی می کشم هِی چند خطی از کتابی که دارم می خونم و کنار تختم گذاشتم را می خونم و هِی چشام که می سوزه لای صفحات کتاب را یه خودکار می ذارم تا صفحش را گم نکنم و هِِی می خوام بخوابم و این فکرای مسخره و لعنتی که هر جا متمرکز می شه جز روی خواب من؟؟......اَخ چقدر آخه زمزمه؟ چقدر فکر؟ چقدر مسخره بازی؟ چقدر دارم دست و پا می زنم؟ چقدر دلم می خواد دنبال یه اتفاق قشنگ باشم پر هیجان، هیستیریک، رمانتیک........به خدا به خودم خندم می گیره که اینقدر احمقم...

همش به چند ساعت دیگه فکر میکنم به فیلم مثلا کوتاهی که ساختم و اون اولش که ساختمش وقتی هنوز راشِ راش بود و از ذُوق اینکه حتمی این تو جشنواره حداقل داخلی یه جایی باز می کنه و بعدش بَه بَه و چَه چَه استادم که باریک الله عجب استعدادی بودی تو و.....

اما بعد از تحویل کارم از کپچر مسخره و بد مصب و کم کیفیت و تدوین نصفه نیمه کاره و دیدن کار ِ بچه های دیگه که اون ها هم کارشون خوبه حسابی خورده تو ذوقم که این بارم نه....باید بشینم و سُماق بمکم بد جور داره ازم انرژی منفی ساطع می شه یه حال به هم زن به تمام معنا شدم ...

خواهرم راست می گه همیشه می گه " تو واسه همه مامانی، واسه خودت زن بابا" راست می گه همیشه زیاد واسه همه ژشت psycologic می یام و واسه خودم که می رسه یه خود آزار به تمام معنا و یه قُرقُروی حرفه ایم ...همش به آینده ی خط خطی و مبهمم و نقشه هایی که واسش کشیدم فکر می کنم .

یه آرزو را 20 بار زیر و رو می کنم، بالا و پایینش می کنم، چپ و راستش می کنم.... هیچی نمی شم من از بس تو این فرهنگ مسخره نشستم و دست و پا زدم، از بس هِی خانواده به خاطر این فرهنگ بسته سرم داد و بیداد کرده که " بهار! اینقدر آرزوهاتو گَل و گُشاد نکن و تو هم مثل بچه آدم ( مثل خواهرات) بشین و زندگیت را کن و درست را خوب بخون و بشین و منتظر بختت باش....

اَه...بسه دیگه حالم به هم می خوره به اینجاش که می رسم یعنی بشین و قُربانی شو و نفهم اصلا زندگی چی بوده؟

اَه...اَه.....اَه.... اصلا داره به خورم خنده ام می گیره یه خره به تمام معنام من.... حرصم داره در میاد اینقدر احمقم اینقدر به قولیِ خورم بد شانسم که حتی بعد از 21 سال یه عشق 2 طرفه را تجربه نکردم....همیشه من تو قضایا عشقی اونی بودم که تنها می شه و جایی واسش نبوده و آخرشم پا پس کشیده و رفته......همش اَدا...اینم از اون فرهنگ های حُجب دار بودنم بوده...داره حالم از همه مسائل فرهنگی و فلسفی و سیاسی و اجتماعی به هم می خوره ...گُه خورده تو همه چیز. دیگه چیزی واسه بقیه اش نمونده که منم حالا تو این گیر و داری نشستم و هِی دلم می خواد خود آزاری کنم و قُر بزنم بشینم و به اینا فکر کنم.....

من یه بَبَلو شدم یعنی بودم....اصلا دیگه داره به خودم خندم می گیره آروزهای بلند و دور ودرازم با این موقعیت.....خنده داره به خدا شاید حق با خانوادم باشه ...شاید من زیادی هیستیرک و پر دردسرم...مامان همیشه می گه..."اینقدر آرزو نباف....خیال نباف...این همه دردسر آفرین نباش...یهو نزنه به کلت که یه دختر از تو شهرستان (استغفرالله) یهو پاشی بری تهران و توی کلاس های Antology شرکت کنی که زندگیت عوض شه و منم که یکدنده تر از این حرف ها که بخوام به این حرف ها گوش کنم....حال می کنم به قولی خودم آگاه شم و الیته واسه این آگاهی عجب هزینه های درد آور روحی و روانی که ندادم....نمونش هم این تنهایی تلخ و ملسه که صبحه روز دوشنبه ساعت 7:45 شده....

حالا دیگه نشستم رو تختم و هِِی این موزیک که تموم می شه را می زنم اولش ، محتواش اصلا به من ربط نداره، احساسیه... یه احساس قشنگ 2 طرفه...که اصلا تا حالا من ِ بَبَلوی ِ بد بخت تجربه اش نکردم و آروزش مونده به دلم... وای نه....اَه..اَه.... از شروع کردن یه زندگی بی عشق بد جور می ترسم.....بری و وارد یه زندگی شی که همش نقش بازی کنی و خودت را گول بزنی...هِِی گول بزنی و همسر خوبی باشی...هِِی گول بزنی و مادر خوبی بشی....هِِی گول بزنی و بهاری نشی که می خواستی ....

وای صبح 2 شنبه است و 4 شنبه آخرین مهلت ارسال آثاره...خدا کنه این تدوینگرمحترم اونطور که خودش می گفت: " 3 شنبه بر می گردم از تهران و کار شما را زمین نمی ذارم"... برگرده...عجب آرزوهایی واسه این فیلم ِ لعنتی داشتم... شد مثل همه آروزهام...

دلم می خواد الان مثل این چند روزم منگ ِ منگ باشم و اینگاری چند تا دیازپام بالا انداختم مثل سنگ بیفتم رو تخت و ظهر پاشم و ساعت 12 ظهر به مامان صبح بخیر بگم و اونم اَخماشو کنه تو هم برای این دختر بی نظم و بی مسئولیتش که به قولی آبجی بزرگه حسابی از زیر ِ کار در رو و بی مسئولیته و مامان کِیف می کنه از اینکه ابجی بزرگه حرفی مامان و از زبان خودش بهم می گه منم که همیشه تو خماری ام و خودمو به نشنیدن می زنم...کیه که گوش بده؟

به حرف هیچ چیز و هیچ کس گوش نمی دم...خودمم و تجربه هام و تنهایی هام...به کجا میرسم؟.... امروز دارم می رم با یکی از بچه های حسابی تر و تمیز و کار کرده انجمن آمبیانس ِ محیط را هم بگیرم بلکم این کار ِ لعنتی جمعش کنم که حالا دیگه داره حالم ازش به هم می خوره تازه اسمش را هم هنوزم انتخاب نکردم دیروزم که واسه اسمی که قرار بود روش بذارم استاده یه ایرادی گذاشت تنگ ِ دلش ....

منم و امروز و کرایه ی دوربین ِ انجمن و کلی رو درباستی های مسخره ی من و تعارف های مسخره ی فرهنگیم و کاری که نمی دونم خوب می شه یا بد؟ نمی دونم امروز چی می شه؟ نمی دونم؟؟؟

امروز کائنات چقدر باهام راه می یان؟ تا من این آمبیانس را ضبط کنم و این فیلم ِ لعنتی را جمع کنم؟؟؟


... پ.ن.۱) می دونم حالا دیگه به خل و چل بودنم مطمئن شدین...دیگه شک ندارین یه خل به تمام معنا

 


10:29 | بهاری از نسل بارون |

شنبه 1388/05/24

امشب

به نام داور بر حق

 

امشب؟؟؟

نمی دانم برای که؟؟                    و برای چه می نویسم؟؟

امشب؟؟؟

می دانم که می نویسم..........نمی دانم که چه می نویسم؟؟؟

برای پسرک به زور فال فروش؟؟؟                    یا دخترک مثلا گل فروش؟؟؟

امشب؟؟؟

نمی دانم کلمات را با نام چه کس نقش بزنم؟؟

امشب؟؟؟

نمی دانم آه ها چه رنگی می گیرند؟؟

امشب؟؟؟

تنهایم......به اندازه ی دو درخت رو به هم....

امشب؟؟؟

تو تنهایی......به اندازه ی دو دشت رو به هم....

و مطمئنم که می دانی کدامیک تنهاتر است....

امشب؟؟؟

نه نقاش می شوم نه شاعر می شوم و نه کارگردان

امشب؟؟؟

فقط خود رویا می شوم تا خود لحظه تا شاید اندکی تو را ببینم.....

امشب؟؟؟

نه می گریم.....نه می خندم....

امشب؟؟؟

نگاه می کنی و می روی تا نمی دانم کجا؟؟

دستهایت را بالا می بری و من تماشایت می کنم...

امشب؟؟؟

هم آغوشی باد و آسمان را می دیدم که تو می رفتی...

امشب؟؟؟

                                     ............هم.......نمی دانم چرا باز هم می رفتی؟؟؟.......

پ.ن.۱) تا اطلاع ثانوی واسه ی من جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــغ مسدود می باشد...لطفا سوال نفرمائید...

پ.ن.۲) زور تویی گور تویی هاله ی بی نور تویی...شور منم دلیر بی باک منم مالک این خاک منم....

پ.ن.۳) نمی دونم می خندم یا دارم نیگاه می کنم...


0:5 | بهاری از نسل بارون |